تبليغاتX
دره عشق

دره عشق

نگاهت رنج عطيمي ست؛ وقتي به يادم مي آورد كه چه چيزهاي فراواني را هنوز به تو نگفته ام....

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 23:35 توسط مهسا| |

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 17:52 توسط مهسا| |

 

زچه پنهان کنم راز دل خسته ی خویش ؟
ز خدایی که خودش می داند؟
عشق
 وحشی تر از ان است که پنهان ماند!

 

 

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 9:13 توسط مهسا| |

 

مهرورزان زمان هاي کهن،

هرگز از خويش نگفتند سخن

که در آنجا که" تو" يي

بر نيايد دگر آواز از "من"!

ما هم اين رسم کهن را بسپاريم به ياد

هر چه ميل دل دوست،

بپذيريم به جان،

هر چه جز ميل دل او ،

بسپاريم به باد!

آه !

باز اين دل سرگشته من

ياد آن قصه شيرين افتاد:

بيستون بود و تمناي دو دوست.

آزمون بود و تماشاي دو عشق.

در زماني که چو کبک ،

خنده مي زد " شيرين" ،

تيشه مي زد "فرهاد"!

نه توان گفت به جانبازي فرهاد : افسوس،

نه توان کرد ز بيدردي "شيرين" فرياد .

کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است!

عشق در جان کسي ريختن است!

کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست

خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه در آويختن است .

رمز شيريني اين قصه کجاست؟

که نه تنها شيرين ،

بي نهايت زيباست ،

آن که آموخت به ما درس محبت مي خواست ،

جان چراغان کني از عشق کسي

به اميدش ببري رنج بسي .

تب و تابي بودت هر نفسي .

به وصالي برسي يا نرسي! 

سينه بي عشق مباد!!

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 10:55 توسط مهسا| |

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 18:56 توسط مهسا| |

كاش مي ديدم چيست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است

آه وقتي كه تو لبخند نگاهت را

مي تاباني

بال م‍‍‍ژگان بلندت را

مي خواباني

آه وقتي كه تو چشمانت

آن جام لبالب از جان دارو را

سوي اين تشنه ي جان سوخته مي گرداني

موج موسيقي عشق

از دلم مي گذرد

روح گل رنگ شراب

در تنم مي گردد

دست ويرانگر شوق

پر پرم مي كند، اي غنچه ي رنگين ‌پر پر!

پيش از اين سوي نگاهت نتوانم نگريست

اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست

كاش مي گفتي چيست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است.

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 16:28 توسط مهسا| |

زلیلی من شنیدم یا علی گفت

به مجنون هم رسیدم یا علی گفت

مگر این وادی دارالجنون است

که هر دیوانه دیدم یا علی گفت

نسیمی  غنچه ای را باز می کرد

به گوش غنچه کم کم یا علی گفت

چمن با ریزش باران رحمت

دعایی کرد و او هم یا علی گفت

یقین پروردگار آفرینش

به موجودات عالم یا علی گفت

مسیحی هم دم از اعجاز می زد

ز بس بیچاره مریم یا علی گفت

علی را ضربتی کاری نمی شد

گمانم ابن ملجم یا علی گفت

مگر خیبر ز جایش کنده می شد؟

یقین آن جا علی هم یا علی گفت


 

عید غدیر مبارک.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 17:32 توسط مهسا| |

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 17:48 توسط مهسا| |

از خانه بيرون ميزنم اما کجا امشب

شايد تو ميخواهی مرا در کوچه ها امشب!

پشت ستون سايه ها روی درخت شب

می جويم اما نيستی در هيچ جا امشب

مي دانم ، آری نيستی اما نمی دانم

بيهوده می گردم به دنبالت چرا امشب؟

هر شب ترا بی جستجو می يافتم اما

نگذاشت بی خوابی به دست آرم ترا امشب

ها...سايه ای ديدم! شبيه ات نيست اما حيف

ای کاش می ديدم به چشمانم خطا امشب

هر شب صدای پای تو می آمد از هر چيز

حتي ز برگی هم نمی آيد صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بيرون نيامد ماه

بشکن قرق را ماه من بيرون بيا امشب

گشتم تمام کوچه ها را يک نفس هم نيست

شايد که بخشيدند دنيا را به ما امشب

طاقت نمی آرم تو که می دانی از ديشب

بايد چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب

ای ماجرای شعر و شب های جنون من

آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟

نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 19:28 توسط مهسا| |

امشب آن حسرت دیرینه من

در بر دوست به سر می آید

در فرو بند و بگو خانه تهی ست

زین سپس هر که به در می آید

شانه کو؟ تا که سر و زلفم را

در هم و وحشی و زیبا سازم

باید از تازگی و نرمی و لطف

گونه را چون گل رویا سازم

سرمه کو؟ تا که چو بر دیده کشم

راز و نازی به نگاهم بخشد

باید این شوق که در دل دارم

جلوه بر چشم سیاهم بخشد

چه بپوشم که چو از راه آید

عطشش مفرط و افزون گردد؟

چه بگویم که از سحر سخنم

دل به من بازد و افسون گردد؟

آه ای دخترک خدمتکار

گل بزن بر سر و سینه من

تا که حیران شود از جلوه گل

امشب آن عاشق دیرینه من

چو از در آمد و بنشست خموش

زخمه بر جان و دل و چنگ زنم

با لب خسته دو صد بوسه شوق

بر لب باده گلرنگ زنم

ماه اگر خواست که از پنجره ها

بیندم در بر او مست و پریش

آنچنان جلوه کنم کو ز حسد

پرده ابر کشد بر رخ خویش

تا چو صد رویا شود این صحنه عشق

کندر و عود در آتش ریزم

زان سپس همچو یک کولی مست

نرم و پیچنده ز جا برخیزم

همه شب شعله صفت رقص کنم

تا ز پا افتم و مدهوش شوم

چو مرا تنگ در آغوش کشد

مست آن گرمی آغوش شوم

آه گویی ز پس پنجره ها

بانگ آهسته پا می آید

ای خدا اوست که آرام و خموش

به سوی خانه ما می آید؟

فروغ فرخزاد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 21:27 توسط مهسا| |